شیش سالم بود

 یه شب پدر بزرگم حالش بد شده بود برده بودنش بیمارستان ،بعد اینکه از بیمارستان اومده بود خونه همه ی خاله هام و داییم و از درو همسایه ها هم دور برش جمع شده بودن و هرکی ازون بدبخت شرح حالش و واو به واو جویا بود منم با پسر خاله ها و دختر خاله و پسردایی و بقیه مشغول آتیش ریختن بودیم طوری که هر دقیقه اخطار یه (کارت زرد) از سوی داور سوی ما جاری بود ما هم که انگار نه انگار پدر بزرگمون حالش بد بود.

منم که طبق معمول کاپیتان و سر دسته همه بازیکنان بودم.

آمپر  مامان ما هم کم کم از 110 زده بود بالا و دیگه ترموستات هم جوابگو نبود.

فقط یه  بار دیدم (البته احساس کردم) از پشت مثل توپ بسکتبال پرتاب شدم (بجای کارت قرمز) و روی زمین ولو شدم ، چشمتون روز بد نبینه ، ساعت 1 شب پدر بزرگ کلا فراموش شد همه دنبال ما راهی بیمارستان شدن. آخه ابروی سمت راستم به لبه بخاری گرفته بود و پاره شده بود. بیچاره مامانم چقدر ترسیده بود.

هیچوقت یادم نمیره اون شب همه تو بیمارستان از دست داد و بیدادای ما در امان نبودن تا اینکه ابرومون بخیه خورد و مزد شلوغ کاریامونو گرفتیم و برگشتیم خونه.


(قربون مامان برم که همیشه کتکاش خوشمزه بود و ماندگار).