جای همه اونهایی که به عنوان یک دوست تو قلب کوچیک من جا دارن  سبز بود . چهارشنبه هفته گذشته عزم سفر کرده و به نیت دیدار با خانواده راهی زادگاهم شدیم.

وقتی رسیدیم جلوی درب مغازه پدرم با نگاه خسته و به دید مشتری نگاهی به من و مینا کرد و لحظه ای جا خورد و لبخندی بر لبانش نقش بست و سمت ما حرکت کرد. بعد احوالپرسی و روبوسی به پدرم گفتم که میخوام سراغ مامان برم. در حیاط رو باز کردم و مادرم رو درحال پاک کردن برنج (برا تهیه آرد)  دیدم بیچاره بدنش خشک شده بود و با کمک من به زور از جاش بلند شد. آخه همیشه عادت دارم که رفتنمون رو بهشون نگم. اینجوری وقتی می بینم یکدفعه خوشحال می شن منم خوشحال می شم.

مامان می گفت که شب قبل اینکه ما بریم بارون زده بود و هوا دم و شرجی بود و منم که از لحظه ورود فقط عرق می کردم و ...

حیاط خونه حسابی سرسبز و پر از میوه های جورواجور گوجه سبز و آلبالو و زردآلو و هلو و خیار و انجیر و پر از گلهای رنگارنگ. برا همینه که میگم جای همتون سبز بود. تو ایوون خونه می نشستم و طبیعت خدارو تماشا می کردم.

تا یادم نرفته بهتون بگم که شش شبی که اونجا بودیم شبا تو حیاط و تو پشه بند خوابیدیم.

تنها موقعی بعد دو سال پیش بود که بصورت اتفاقی همه خواهر برادرا دور هم جمع بودیم و خوشحالی مامان و بابا رو میدیدم و لذت می بردیم.