امروز وقتی باهاش خداحافظی کردم غم دوری رو تو چشاش دیدم ، تنهایی و فراغ.

دلم نمی خواست ازش دور بشم و به دیار دگر بروم ولی کاری از دستم بر نمی آد چون آینده و رفاهش رو می خوام و برایش تلاش می کنم.

روز شنبه یه سری به بانک خون زدم و طبق روال بعد چهار ماه جهت رفع نیاز نیازمندان به خون اقدام به اهدای خون کردم که پیشنهاد می کنم دوستان  عزیزم در صورت امکان از خون پر از مهرشون  برای نیازمندان اهدا کنند.

دوشنبه به هزار التماس مینای عزیزم رو بردم دندون پزشکی تا دندون عقلش رو که بطور خیلی نامناسبی رشد کرده بود و دندون هفتم سمت چپ رو داشت خراب می کرد و جراحی کنه.

وقتی عکس دندون عقلش رو دیدم یاد شیطنت خودم با دوستام تو دریا افتادم که زیر آبی می رفتیم زیر پای بچه ها و زیر پاشونو خالی می کردیم . این دندون عقل خانومم درست مثل عملکرد ما انگار زیر آّبی رفته بود تا ریشه دندون هفتم رو از جا بکنه.

به هر حال ساعت یازده و نیم دکتر شروع به عمل کرد و تا یک ساعت و نیم دیگه به هزار زحمت دندون رو به پنج تکه خرد شده از لثه نامبرده خارج کرد.

دکتر بعد جراحی نکاتی رو جهت جلوگیری از خونریزی و عفونت گوشزد کرد و ما راهی خونه شدیم. جای همه دوستان خالی یه سوپ خوشمزه برا عزیز دلم پختم تا دو روز بعدش هم با به به و چهچه ازش خورد.

ولی سوپ که آدم رو سیر نمی کنه. خلاصه حسابی آَشپزی مون گل کرده بود و غذاهای خوشمزه تولید می کردیم تا اینکه امروز صبح پس از هفت روز استراحت راهی کار شدیم.

دلم برا عزیزم و بهترینم حسابی تنگ شده آخه هنوز درد دندوناش کم نشده و دارو مصرف می کنه.