شب بود، ماه را دیدم در سرزمین زیبائی

                                                بر روی پشت بام خانه تو نشسته بود.

می خندید. حرف میزد. از عشق می گفت. از تو می گفت.

    می گفت که ، کنار پنجره نشسته ای و ستاره ها را نگاه می کنی.

         می گفت که ، چادر گلداری بر سر کرده ای و قصد راز و نیاز داری.

       می گفت که ، سجده رفته ای و خدا را صدا می زنی.

   می گفت که ، با گلدانهای لب پنجره حرف می زنی و درد دل می کنی.

می گفت که ، تو هم مثل من بعضی وقتها دلتنگ شده ، آسمان را نگاه می کنی.

به ماه گفتم

              به تو بگوید

                             دوستت دارم.

دوم تیر ماه ٨٣