درسته می گن که تو کارها میانه رو باش نه تند برو که بیفتی و نه زیاد آروم برو که زندگیت فنا بشه.

دیشب یاد یکی از خاطرات دوران دبستانم افتادم و گفتم بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که تا فراموشش نکردم برا دوستان تعریفش کنم.

بنا به دلایلی که تو پست قبلم (اولین روز مدرسه ) براتون گفته بودم من تا آخر سوم راهنمایی شاگرد اول بودم و هر سال به عنوان مبصر کلاس انتخاب می شدم از اونجایی هم که تمام بچه های تنبل نه با شاگرد اول میانه خوبی دارن و نه با مبصر کلاس دیگه حسابش بکنین که چه شلم شوربایی می شد.

هر روز یه درگیری و یه اتفاق تازه.

کلاس سوم دبستان تو مدرسه نزدیک خونمون و من مبصر کلاس. معلممون بخاطر مشکل شخصی که داشت دو ساعت آخر کلاس رو به من سپرد تااداره اش کنم و با هماهنگی با ناظم رفت. حالا من بودم و یه کلاس در حال انفجار و یه ناظم بداخلاق.

خیلی مسئولیت سنگینی بود همون موقع دلم به حال معلممون که مجبور بود مارو تحمل کنه حسابی سوخت. چند باری ناظم می اومد و ما رو تهدید می کرد که اگه صدا ازمون در بیاد فرداش کلاس ورزش رو نمی زاره بریم بیرون و باید کلاس بشینیم. ما هم از ترسمون نشستیم و به اصرار من شروع به دوره درسامون کردیم و من از بچه ها خواهش می کردم که صدایی ازشون در نیاد. البته نه به خاطر خواهش من بیشتر به خاطر گفته ناظم ، همه صم و بکم نشسته بودند و منتظر بودند تا زنگ بخوره و بریم خونه.

کلاس  ما آخرین کلاس تو سالن مدرسه بود  و یادمه اون موقع فصل پائیز بود وشیفت بعد از ظهر بودیم. چند ساعتی گذشت و خبری از زنگ مدرسه نشد دیگه کم کم داشت هوا تاریک می شد.

بچه ها یکی یکی صداشون در اومده بود که چرا زنگ رو نمی زنن. دیگه از کلاس زدیم بیرون و سمت سالن رفتیم و با نهایت تعجب دیدیم که تمام کلاس ها خالیه و ناظم و معلما و حتی سرایدار هم رفته بود و تمام درب های مدرسه قفل شده بود و ما تو مدرسه زندانی شده بودیم هر کسی یک ایده ای می داد و یکی می گفت درب سالن رو بشکنیم و یکی می گفت جیغ و داد بزنیم و یکی هم اون  وسط گریه می کرد و یکی می خندید و ....

یک از بچه ها گفت از پنجره بریم تو حیاط و همگی مثل مور و ملخ از پنچره به حیاط و از حیاط هم از روی دیوار برا هم قلاب گرفتن و به کوچه پریدن. و هر کدوم سمت خونه هاشون با جیغ و داد دوان دوان رفتن.

سکوت ما باعث شده بود بیچاره معلما و ناظم فکر کنن که ما نیستیم و اصلاً سراغ کلاس ما نیومده بودن و شانس بد ما اون روز برق قطع شده بود و زنگ به صدا درنیومده بود و تمامی کلاسارو با مراجعه به کلاس تعطیل کرده بودن.

ن بده.

راستش دیروز روز معلم بود و خواستم با این خاطره از معلمای عزیزمون هم یه یادی بکنیم و از زحماتی که برا ماها کشیدن تشکر کنیم.