عموی مادرم وقتی جوون بوده (حدود ۴۵ سال پیش از زمان اتفاقی که می خوام براتون تعریف می کنم) رفته بود شوروی سابق و اونجا توی یکی از شهرهاش ساکن شده بود و بقیه خانوادش از اون و زندگیش بی خبر بودن.

وقتی آذربایجان کشور مستقلی شد من حدود دوم دبستان بودم. پدر بزرگم از طریق  سفارت ایران و آشنا ها از برادرش خبر گرفت و پس از چند ماهی خبر زنده بودنش و مشخصات محل زندگیش برای پدربزرگم از طرف سفارت اعلام شد.

خبر مسرت بخشی بود ، بیشتر برای مادرم و پدربزرگم که اولین نفراتی بودن که از زنده بودن عموی مادرم با خبر شده بودن. من هم با شادی اونها حسابی جیغ و ویغ و شادی می کردم که یهو به سرم زد که این خبر رو به خاله مهین ام ببرم و ازش مژدگونی بگیرم.

سر از پا نمی شناختم و با سرعتی وصف ناپذیر سمت خونه خاله می دویدم. وقتی جلوی خونه خاله اینا رسیدم و خواستم از عرض خیابان عبور کنم دو چرخه سواری با سرعتی بالا با من تصادف کرد و من  نقش زمین شدم و با دوچرخه اش از روی من رد شد.

بیچاره خودش هم وسط خیابان ولو شد.من چون عجله داشتم بلند شدم و بدون اینکه اصلا بدونم کی بود باهام تصادف کرده ، لنگ لنگون سمت خونه خاله اینا دویدم و در حیاط خونه رو که باز کردم از همون جلوی در با داد و فریاد که خاله مژدگونی بده که خبر خوب برات دارم.

و لنگ لنگون از سر حیاط تا اون سرش دویدم که خاله اومد و بهش گفتم که عمو زنده است و اونم خیلی خوشحال شد ولی وقتی به خودش اومد که فهمید من وضعیتم نرمال نیست ، بهم گفت خاله چته چرا لنگ می زنی ، تازه اون موقع یادم افتاد و بهش گفتم که یه دوچرخه باهام تصادف کرده.

یادمه خاله مژدگونی بهم چند تا تخم مرغ از لونه مرغ هاش آورد تا ببرم و برا خودم بپزم و بخورم.

بعد که اومدم خونه و ماجرا رو برا مامان و بقیه گفتم لباسمو بالا زدن و کمرمو نگاه کردن. تازه فهمیدم که دوچرخه سواری که نمی دونم کی بود رو جای خیلی نرمی اقدام به گرفتن ترمز کرده و رد ترمز لاستیکش به یادگاری پشت ما جا مونده.