دلم برا همه گذشته ام تنگه

وقتی کودک بودم ، پدرم ثانیه شماری می کرد تا قدم برداشتن و افتادن و بلند شدنم و ببینه.

مادرم ازینکه  می دید درس می خونم تا نمره بیست بگیرم به خودش می بالید.

 پدرم وقتی می دید که تو مغازه جواب مشتری هارو می دم تو پوست خودش نمی گنجید.

وقتی مادرم میدید تو شالیزار دستشو می گیرم و کمکش می کنم دیگه هیچ خواسته ای از خدا نداشت.

 وقتی پدرم از بازار می اومد و خریداشو از دستش می گرفتم انگار همه دنیا رو بهش می دادن.

وقتی مادرم می دید پشت لبم سبز شده ،هر لحظه شکر خدا می گفت.

وقتی پدرم می دید که من تصمیم دارم کل سیم کشی برق خونه رو تنهایی عوض کنم می گفت که برا خودم مردی شدم.

وقتی تو مراسمی تو دانشگاه مدرکم و بهم دادن اشک از چشای مادرم جاری شد.

وقتی پدرم جلوی مغازه دید که پسرش سربازیش تموم شده و برگشته خونه با نهایت وجود بغلم کرد.

وقتی پدر و مادرم  شنیدن که قراره سر کار برم با خوشحالی گوشت قربونی خیرات کردن.

وقتی ....

هر لحظه بزرگ و بزرگتر شدم و گذشته هام ازم دور شدن. کیلومتر ها دورتر.

دلم برای همه گذشته هام تنگه.

دلم تنگه ....