بعضی وقتها بعضی اتفاق ها باعث می شن که استعداد های آدم شکوفا بشن.

البته شکوفا می کنوننش.

ما که اصلاً دنبال هوش و استعداد و درس و مدرسه که نبودیم فقط دنبال بادباک درست کردن و قایق چوبی و کاغذی و تیرکمون و هزار تا جنگ افزار برای نبرد علیه دشمنان و خاله بازی با دختر همسایه و خواهرکوچیکم ، ساخت پناهگاه و گل بازی و عشق داشتن کلبه درختی و مثل میمون از درخت بالا رفتن و هزار تا سرگرمی دیگه ...

یه روزی رسید که باید کتاب دستم می گرفتم و راهی مدرسه می شدم. خونمون تا مدرسه ،سه تا خونه و یه کوچه فاصله داشت. مادرم کیف و کتاب و ... رو دستم می داد و می برد مدرسه و برمی گشت خونه میدید من زودتر ازون رسیدم و تو حیاطم.

بیچاره مامان ،من رو همون روز اول سه باری برد مدرسه و بازم برمی گشتم و گریه کنان که من دوس ندارم برم مدرسه. خلاصه بار چهارم با زبون خوش و هزار تا ناز کشیدن منو تا ورودی در مدرسه برد بعد خواست برگرده دید که زمین و زمان و رو سرم گذاشتم و گریه که من می خوام باهات بیام خونه.

مامان یه نگاه برگشت سمت من و گفت می خوای بریم خونه؟

منم با خوشحالی گریه هامو قورت دادم و گفتم آره.

مامانم که معلوم بود حسابی از دست بهونه گیریام کلافه شده بود دستم و گرفت و با قدم های تند سمت خونه اومد

برام گنگ و نامفهوم بود که چرا مامان عجله داره!!!!

حالا یواش هم بریم که مشکلی نیست.

بالاخره به خونه رسیدیم مامان چادرش و از سرش باز کرد و منو روی میله ستون سر ایون باهاش بست.

منم که نمی دونستم چه خبره گریه می کردم و می گفتم مامان منو چرا می بندی؟؟

مامان که از دست من جونش به لبش رسیده بود قاشق رو برداشت گذاشت روی اجاق.

گفت حالا که نمی ری مدرسه منم رو دستت داغ میزارم.

اینو که گفت من می خواستم میله رو از جاش بکنم و فرار کنم

ولی متاسفانه مامان حسابی محکم بسته بود. تنها راه من داد و بیداد بود که خواهر بزرگم به فریادای من اومد تا منو باز کنه فرار کنم که مامان نزاشت و رفت سمت قاشقی که مثل زغال سرخ شده بود و اونو برداشت و به سمت من اومد.

و دست منو به زور از پشتم که قایم کرده بودم کشید جلو ...

اینقدر دادو فریاد کشیده بودم که تا ده تا کوچه اونورتر هم از حال ما بی خبر نبودن.

مامان همونطور که قاشق و به نزدیک دستم آورده بود که حتی گرماشو رو پوستم حس می کردم ازم می پرسید که بازم نمی خوای بری مدرسه؟

منم با گریه و فریاد می گفتم مامان غلط کردم می رم. غلط کردم میرم مدرسه...

عین بچه های مودب ، مامان هر سوالی داشت ظرف مدت ١٠ میلی ثانیه از طرف من جواب داده می شد. بیچاره خواهر بزرگم هم این وسط تحت فشار بود که یهو قاشق به دست من نخوره.

سرتون و درد نیارم وقتی خواهرم دست منو باز می کرد مامان خودش و به گوشه ای انداخته بود و از دست شیطنت های من زار زار گریه می کرد.

منو بگو بعد باز شدن دستم مثل فشنگ سر کلاس حاضر شدم و ظهر ساعت ١٢:٣٠ که شیفت مدرسه دخترونه می شد منو به زور کتک بردن خونه.

آخه من خیلی به درس و مشق و مدرسه علاقه داشتم  دوس نداشتم برم خونه... نیشخند

به یمن این اتفاق تمامی استعدادای من یهویی شکوفا شد و من تا هشت سال بعدش ،هر سال شاگرد اول مدرسه بودم و این رو مدیون کتک های حساب شده مامانم هستم.

((دوستت دارم مادر))