آخه هر چی فکرشو می کنم می بینم که همزیستی مسالمت آمیز یک خواهر پنج سال بزرگتر درس خوان با یک برادر شر شلوغ آتیش بیار، همچین با عقل جور در نمی آد و درست مثل همنشینی آب و آتیش می مونه.

برمی گردم به دوران کودکی.

درست زمانی که من کلاس پنجم دبستان بودم و از هر انگشتم ده تا آتیش می بارید. یه خونه کوچیکی داشتیم با یه اتاق و یه ایوون و پنج تا بچه قدونیم قد. خواهر بیچاره ما از دست شیطنت های ما روانه حیاط شده بود و قدم زنان در حال درس خوندن و کاپشنی که تازه دو سه روزی مامان براش خریده بود و تنش کرده بود.

من و خواهر کوچکم که از ورجه وورجه کردن تو خونه خسته شده بودیم برای ادامه امر مهم شیطنت به حیاط مراجعه کردیم و با مخالفت شدید خواهر بزرگم مواجه شدیم.

مقاومت ها سرگرفت و پس گردنی و بعد از آن دعوا و زد و خورد. البته فرمانده سوار نظام جناح اینوری خودم تنها بودم که نیزه رو برداشتم و به طرف لشکر دشمن حمله ور شدم و با یه ضربه کاری  زره پولادین (کاپشن جی جی) فرمانده لشکر دشمن رو پاره پوره کردم.

بعد که به خودم اومدم  دیدم از دست کتک های خواهر و مامان در رفته بودم و تو کوچه کنار جوب ولو بودم.

خلاصه تا تاریک شدن هوا دو سه باری مامان دم در اومد و گفت که بیا تو کاریت ندارم ولی با سابقه کتک هایی که از مامان خورده بودم جرات نمی کردم برم تو و با گریه می گفتم که نه تو می خوای منو کتک بزنی....

شب ساعت ١٠.۵ بود که خواهر کوچیکم اومد دم در و بهم گفت مامان خوابیده بیا تو. منم یواشکی رفتم تو رختخوابم و خوابیدم. فردای اونروز خواهرم بهم گفت که مادرم خودشو به خواب زده بود و بهش گفته بود که بیاد سراغ من تا سرمای بیرون و تاریکی ، بیشتر ازون اذیتم نکنه....

((‌ دوستت دارم مادرم ))