گلدان خالی کنار پنجره را

به امید جوانه زدن دانه ای که ، باد ازکشاکش روزگار به سویش روانه ساخته بود

شخم میزد  

دور آن دیوار می ساخت

 مبادا باد جرات کند و دانه را با خود ببرد

دوست داشت از چشمه عشق سیرابش کند

 تا تولد جوانه و ریشه آنرا خود شاهد باشد.

 تا با وجود سبزش ، طراوت را به کلبه کوچکش هدیه دهد.

 او نمی دانست دانه رفتنیست

 عاشق بادست و درگیر نماندن

 دانه با باد برفت و پیرمرد 

هر سال به یاد او ، می کارد زمینی

هنوز آنجاست آنسو

 بعد سالی و گذشت چند ایامی

 کنار پنجره گلدان خالی


21 فروردین 1390