درباره نویسنده
پلک
زندگی در گذرست لحظه ها می آیندو به خاطره ها می پیوندند. برنده واقعی کسی هست که از لحظه ها خاطره می سازند.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پلک
مطالب اخیر
  • روز سوم سیکل پنجم
  • پنجره را بگشا
  • روز نهم سیکل چهارم
  • بیمه شتری
  • روز دوم سیکل چهارم
  • دوستت دارم
  • روز پنجم سیکل سوم
  • روز چهارم سیکل سوم
  • روز سوم سیکل سوم
  • می دانم . نمی دانی
  • تشکر و قدردانی
  • مزد سکوت
  • مرا دریاب
  • مژدگانی با اعمال شاقه
  • به انتظار طلوع
  • دلم تنگه
  • در راهم
  • اولین روز مدرسه
  • بهانه
  • نگاه عاشق
  • ضربه کاری
  • پرواز
  • سشوار
  • آرزو
  • فریادم را نشنیدی
  • گذر کن ( از یک دوست)
  • نامه ای به یک دوست
  • همه خوابن
  • دستور ساخت عشق واقعی
  • محل تولد نور
کلمات کلیدی مطالب
  • گاه نوشته ها (۱٧)
  • اشعار (۱٥)
  • دیروز فردا (٦)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • نبض باران
  • سایبان دلتنگی
  • شب کویر
  • زمین،زمین ،آسمان... آسمان، به گوشم!
  • نگاه نو
  • تنهایی با دنیای سحر
  • خدا بیامرز حسین
  • عشق + عشق
  • سکوت بانو
  • سوته دلان
  • راهی به نام زندگی ....
  • ماجراهای من و ژولی
  • عاشق تو بودم، عاشق تو هستم...
  • به نام دل...
  • شکلات تلخ
  • می نویسم تا بماند
  • من از دیار مجنون آمدم
کدهای اضافی کاربر


دست نوشته های پلک
روز سوم سیکل پنجم
نویسنده: پلک - ٤ تیر ۱۳٩٠

جای همه اونهایی که به عنوان یک دوست تو قلب کوچیک من جا دارن  سبز بود . چهارشنبه هفته گذشته عزم سفر کرده و به نیت دیدار با خانواده راهی زادگاهم شدیم.

وقتی رسیدیم جلوی درب مغازه پدرم با نگاه خسته و به دید مشتری نگاهی به من و مینا کرد و لحظه ای جا خورد و لبخندی بر لبانش نقش بست و سمت ما حرکت کرد. بعد احوالپرسی و روبوسی به پدرم گفتم که میخوام سراغ مامان برم. در حیاط رو باز کردم و مادرم رو درحال پاک کردن برنج (برا تهیه آرد)  دیدم بیچاره بدنش خشک شده بود و با کمک من به زور از جاش بلند شد. آخه همیشه عادت دارم که رفتنمون رو بهشون نگم. اینجوری وقتی می بینم یکدفعه خوشحال می شن منم خوشحال می شم.

مامان می گفت که شب قبل اینکه ما بریم بارون زده بود و هوا دم و شرجی بود و منم که از لحظه ورود فقط عرق می کردم و ...

حیاط خونه حسابی سرسبز و پر از میوه های جورواجور گوجه سبز و آلبالو و زردآلو و هلو و خیار و انجیر و پر از گلهای رنگارنگ. برا همینه که میگم جای همتون سبز بود. تو ایوون خونه می نشستم و طبیعت خدارو تماشا می کردم.

تا یادم نرفته بهتون بگم که شش شبی که اونجا بودیم شبا تو حیاط و تو پشه بند خوابیدیم.

تنها موقعی بعد دو سال پیش بود که بصورت اتفاقی همه خواهر برادرا دور هم جمع بودیم و خوشحالی مامان و بابا رو میدیدم و لذت می بردیم.

نظرات ()



پنجره را بگشا
نویسنده: پلک - ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

چشم وا کن

            هوای اتاق مرطوب است

                                       پنجره را کمی بگشا

بیرون از اتاق

              پرنده ها مشغول پروازند

                                      گلها هم ،کم بیکار نیستند

چرا کنج اتاق

               بی هوا

                       گوشه نشینی می کنی

مگر نمی دانی

                 ستاره پس از عمری سوسو زدن

                                                          خاموش می شود.

ولی آسمان

               هیچ شبی

                           بدون ستاره نمانده و نمی ماند.

اسفند ١٣٨٣

 

نظرات ()



روز نهم سیکل چهارم
نویسنده: پلک - ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

خیلی دلم گرفته بود وقتی تو خیابون ولیعصر قدم می زدم ، تصمیم گرفتم به یاد دوران سربازی که با حسین تو روز تعطیلی مون سوار اتوبوس می شدیم و پارک ملت پیاده می شدیم و بعد از کمی گشت تو پارک پیاده روی مون رو شروع می کردیم و تا سر خیابان طالقانی و میدون فلسطین با خنده و بستنی خوردن و هله هوله طی می کردیم ، همون مسیر رو پیاده برم.

سه شنبه شب تازه رسیده بودم تهران برا دو روز ماموریت کاری شب رو تو هتل خوابیدم و روز چهارشنبه از صبح تا عصر ساعت ۵ کارای مربوط به ماموریتم رو انجام دادم و سریع به هتل برگشتم.

لباسام رو عوض کرده و از سر خیابان ناصری تو ولیعصر (یه کم پایین تر از پارک ملت) راهی میدون ونک شدم.

وقتی تهراه میام و تنها هستم خیلی دلم می گیره ، برا همین تصمیمم رو گرفتم که یادی از خاطرات کنم. وقتی راهی شدم ساعت شش بود نم نمک راه می رفتم و موزیک هم گوش می دادم تا سر پارک ساعی که رسیدم احساس خستگی کردم و تازه فهمیدم که مثل قبل دیگه نیستم و سنم بالاتر رفته یکمی استراحت کرده و راه افتادم.

ماموریتم با رسیدن تا میدون ولیعصر تموم شد و امروز که با پرواز اومدم شهر محل کارم باز هم دلم گرفته و حسابی رفتم تو لاک خودم.

تنهایی خیلی عذاب آوره جای عزیزم خیلی خالیه.

نظرات ()



بیمه شتری
نویسنده: پلک - ۱٦ خرداد ۱۳٩٠

هفته پیش چهارشنبه صبح باتفاق علی آقا برای تمدید بیمه شخص ثالث به نمایندگی بیمه مراجعه کردیم.

به تاریخ تمدید بیمه علی آقا دو روز و به تاریخ تمدید من  ٩ روز مونده بود.

پس از سلام و احوالپرسی کارمند بیمه به شرح تغییرات اعمال شده در قیمت شتر و اینکه مبلغ دیه در ماه حرام ١٢٠ ملیون و در ماه های عادی٩٠ ملیون که برابر ١٠٠ شتره و .... پرداخت.

در کل متوجه شدیم که شتر موتور همه بهانه هست و مبلغی که تو دوره های قبلی بابت بیمه شخص ثالث پرداخت می کردیم ،دو برابر شده یعنی وا مصیبتا.

برق از سه فاز من پرید یعنی ما که سیصد تومن برا پرداخت همراه داشتیم حالا ششصد تومن باید می پرداختیم.

به هر حال راه پیش و پسی نبود و باید انجام می شد. جالب اینجا بود که سیستم مرکزی بیمه هم این موارد رو تو برگه های بیمه چاپ کرد و کل مبلغ رو پرداخت کرده و با آه جانسوزی سمت خونه اومدیم.

وقت نهار بود که علی آقا تماس گرفت و گفت که  همین الان تو اخبار اعلام کرده که قیمت شتر اومده پایین (تصویب نشده) و بیمه با ۶٠ ملیون باید محاسبه بشه .ما هم خوشحال که آی قربونت برم شتر جان کجایی که من بشم فدای اون چشای قلمبت و اون کوهان کج و کولت و ....

حالا ما از روز چهار شنبه تا حالا که ٧ روز گذشته هنوز دنبال بقیه پولمون می دویم (البته به عرض برسونم که من الان برا کار اومدم اینجا و علی آقا زحمت دوندگی هاش رو می کشه)  ولی مثل همیشه ما ایرانی ها دست به گرفتنمون سیم ثانیه هست و برگردوندن پول مردم به زور و مصیبت.

تازه به این فکر می کنم که آخه شتر جان اولاً من و بیمه ماشینم و دردسرای این چند روزم به تو چه ربطی داشت !!!! نمی دونم

 بعدشم خداییش بشین سر جات تکون نخور که ملتی رو بدبخت نکنی.

 

نظرات ()



روز دوم سیکل چهارم
نویسنده: پلک - ۱۳ خرداد ۱۳٩٠

امروز وقتی باهاش خداحافظی کردم غم دوری رو تو چشاش دیدم ، تنهایی و فراغ.

دلم نمی خواست ازش دور بشم و به دیار دگر بروم ولی کاری از دستم بر نمی آد چون آینده و رفاهش رو می خوام و برایش تلاش می کنم.

روز شنبه یه سری به بانک خون زدم و طبق روال بعد چهار ماه جهت رفع نیاز نیازمندان به خون اقدام به اهدای خون کردم که پیشنهاد می کنم دوستان  عزیزم در صورت امکان از خون پر از مهرشون  برای نیازمندان اهدا کنند.

دوشنبه به هزار التماس مینای عزیزم رو بردم دندون پزشکی تا دندون عقلش رو که بطور خیلی نامناسبی رشد کرده بود و دندون هفتم سمت چپ رو داشت خراب می کرد و جراحی کنه.

وقتی عکس دندون عقلش رو دیدم یاد شیطنت خودم با دوستام تو دریا افتادم که زیر آبی می رفتیم زیر پای بچه ها و زیر پاشونو خالی می کردیم . این دندون عقل خانومم درست مثل عملکرد ما انگار زیر آّبی رفته بود تا ریشه دندون هفتم رو از جا بکنه.

به هر حال ساعت یازده و نیم دکتر شروع به عمل کرد و تا یک ساعت و نیم دیگه به هزار زحمت دندون رو به پنج تکه خرد شده از لثه نامبرده خارج کرد.

دکتر بعد جراحی نکاتی رو جهت جلوگیری از خونریزی و عفونت گوشزد کرد و ما راهی خونه شدیم. جای همه دوستان خالی یه سوپ خوشمزه برا عزیز دلم پختم تا دو روز بعدش هم با به به و چهچه ازش خورد.

ولی سوپ که آدم رو سیر نمی کنه. خلاصه حسابی آَشپزی مون گل کرده بود و غذاهای خوشمزه تولید می کردیم تا اینکه امروز صبح پس از هفت روز استراحت راهی کار شدیم.

دلم برا عزیزم و بهترینم حسابی تنگ شده آخه هنوز درد دندوناش کم نشده و دارو مصرف می کنه.

 

نظرات ()



دوستت دارم
نویسنده: پلک - ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

شب بود، ماه را دیدم در سرزمین زیبائی

                                                بر روی پشت بام خانه تو نشسته بود.

می خندید. حرف میزد. از عشق می گفت. از تو می گفت.

    می گفت که ، کنار پنجره نشسته ای و ستاره ها را نگاه می کنی.

         می گفت که ، چادر گلداری بر سر کرده ای و قصد راز و نیاز داری.

       می گفت که ، سجده رفته ای و خدا را صدا می زنی.

   می گفت که ، با گلدانهای لب پنجره حرف می زنی و درد دل می کنی.

می گفت که ، تو هم مثل من بعضی وقتها دلتنگ شده ، آسمان را نگاه می کنی.

به ماه گفتم

              به تو بگوید

                             دوستت دارم.

دوم تیر ماه ٨٣

نظرات ()



روز پنجم سیکل سوم
نویسنده: پلک - ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

دل دیوانه

 حالم زیاد خوش نیست

 زیاد سر به سر من نزار

 از صبح که اومدم سر کار با دعوای همکارا باهم شروع شد سر یه موضوع بی ارزش که اگه براتون تعریف کنم خندتون می گیره ولی در کل رو رشته های اعصاب ما گیتار اسپانیش رفت و تاثیر منفی گذاشت طوری شده بود که دیگه حال کار و حتی حرف زدن هم نداشتم.

 شانس آوردم صبح که می اومدیم سر کار تو سرویس هدفون گوشیم توی گوشم بود و مشغول آهنگ گوش کردن بودم و از پشت سرم هیچ خبری نداشتم که سه تا از همکارا حسابی سر دریچه کولر که سمت من نده و مگه شعور نداری و... به برجک هم تیر اندازی کرده بودن.(بعدش یکی از دوستان تعریف کرد).

 دیدین تو بعضی از فیلما و بازی ها از اول تا آخرش یه آهنگ غمگین تو پس زمینه هست ، درست مثل زندگی من که آهنگ دور بودن از همسفرم تو پس زمینه لحظه هام نقش بسته و همیشه منو آزار میده  چه برسه به اینکه سر کار و با همکارایی که بیشترین ساعت عمرت رو با اونها هستی و  زندگی می کنی هر روز سر مسایل جزئی کاری و شخصی درگیر بشی .

 بسوزد پدر پدر سوخته کسی که باعث شده کیلومتر ها دورتر برا درآوردن یه لقمه نون از همه چی زندگیت و سلامتیت بگذری ، حتی  از اون کسی که آرزو داری تمام عمرت باهاش و کنارش باشی.

 تازه تو اون ساعات شلوغ کاری میایی می بینی رو میزت یه برگه ماموریت سه روزه از چهار شنبه همین هفته به کیش برا دوره کار تیمی گذاشتن. البته دورش دوره خوبیه ولی چیکار کنم که تازه همین هفته پیش کیش بودم. حالا بیا دوباره برو شاندیز صفدری. دیگه حالم از کیش هم بهم می خوره.نیشخند

 ولی خانومم حسابی ذوق کرده میگه مارو که نبردی غواصی بیا خودت برو جای مارو خالی کن. منم می گم نه که من یه هوا بدنم پره (توپولم) سایز من لباس غواصی پیدا نمی شه. شایدم اگه پیدا بشه ما بریم زیر آب سونامی بشه.

گناه دارن مردم کیش.

خواستیم تریپ غمگین بیاییم نشد که نشد.

نظرات ()



روز چهارم سیکل سوم
نویسنده: پلک - ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

شب قبل ازاینکه سیکل کاریم شروع بشه تو شهر با خانومم گشت می زدیم که یهو یکی از نمایندگی های ایرانسل رو دیدم و به پیشنهاد من رفتیم تا دو تا سیم کارت ازش بخریم آخه جایی که من کار می کنم بعضی وقتا زمانی که آنتن همراه اول خط نمیده ایرانسل خوب جواب می ده.

به هر حال دو تا سیم کارت خریدیم وبرگشتیم خونه و من فرداش اومدم سر کار. چهار روزی از ماجرا می گذره که  تو کیفم متوجه موبایل ایرانسله شدم و گفتم یه نگاهی بندازم شاید اس ام اسی ، هدیه ای ، چیزی برام اومده باشه.

وقتی دیدم دوتا اس ام اس دارم خوشحال شدم و سریع بازش کردم . چشمتون روز بد نبینه دو تا اخطار از ایرانسل اومده بود.

پیغام اول این بود که هر چه سریعتر کپی کارت ملی با شماره همراه رو برا شماره اعلامی فکس کنم و پیغام  دوم اینکه حالا که  نمی فرستی بیگی اینم غیر فعال. حالا بدو دارم شماره می گیرم که ببینم پیغام سر کاریه یا نه. ولی مثل اینکه راست راست بوده.

خلاصه گفتم مشکلی نیست با اینکه این مدرک رو به نماینده ایرانسل ارائه داده بودم  ، بازم اسکن می کنم و براشون فکس می کنم  برا همین سراغ کارت ملی رفتم ولی بعد چند دقیقه کنکاش تازه متوجه شدم کارت ملی بنده چهار روز پیش تو نمایندگی ایرانسل جا مونده.

حالا خر بیار و باقالی بار کن.

تا روزی که برگردم شهرمون بی کارت ملی موندم به نظرتون چیکار می شه کرد با این بی حواسی.

نظرات ()



روز سوم سیکل سوم
نویسنده: پلک - ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

امروز سومین روزه که از شهرمون برگشتم سر کار. وقتی برمیگردم دو سه روز اول رو منگم و بی حال ده روزش دلتنگی و کار و استرس و یه روز آخرشم شوق رفتن و آماده پرواز. یه هفته استراحت و بعد روز از نو روزی از نو ،البته تا می رسی هزار تا کار که از روزی که نبودی و رو میزت و تو ایمیلتو و.... منتظرت بودن ، رو سرت خراب می شن درست مثل اینکه با خاور رو سرت آجر خالی کنن. تا الانم که دارم این مطلبو می نویسم به خودم نیومدم. البته دیگه تنمون و ذهنمون عادت کرده ، با کمی مقابله و داد و بیداد و بعد نم نمک مشغول به کار می شیم.

ولی خیلی زود گذشت هفته ای که با مینای عزیزم رفتیم کیش و جای همه دوستان رو خالی کردیم. البته  شاید با مسافرت بقیه دوستان کمی متفاوت باشه. ما از شهرمون سوار کشتی شدیم و از راه آبی به کیش مسافرت کردیم خیلی جالب بود ، خانومم  تا کشتی رو دید از مسافرت منصرف شده بود و میخواست که به خونه برگرده ولی با اصرار من سوار کشتی شد. از دوستانی که قبلا رفته بودند پرس و جو کرده بودم و می دونستم که 7 ساعتی مسافرت دریایی مون طول می کشه ، خدارو شکر هم دریا آروم بود و موج نداشت (پس دریازدگی هم در کار نبود ) هم اینکه اتاقک مخصوص مسافرا دارای کولر بود که یکی از مزایاش همین مورد بود . آخه الان دیگه هوای جنوب گرم شده و حسابی می طلبه هر جا میری با خودت یه کولر درست حسابی همراه داشته باشی.

کشتی 10:30 صبح روز چهارده اردیبهشت  هلک و هلک راه افتاد و شروع مسافرتمون کلید خورد. کشتی سه خدمه و یه ناخدا داشت همه گرم و با صفا بودن و تا رسیدن به مقصد از همه خانواده ها پذیرایی کردند. ما هم گهگاهی تا از نشستن خسته می شدیم بیرون  روعرشه کشتی می رفتیم و هوایی عوض می کردیم. خلاصه ساعت 5:30 عصر بعد 7 ساعت ،کشتی تو بندرگاه جزیره توقف کرد و ما پیاده شدیم.

اولش تصمیم گرفتیم که تمامی مکان های دیدنی کیش رو بگردیم ولی تو فرصت کمی که داشتیم فقط شهر زیر زمینی (کاریز) رفتیم که بنا به گفته راهنمای کاریز به دو هزار سال قبل بر میگرده که محل جمع آوری آب باران تو قناتی زیر زمین بوده که توسط فردی با هزینه شخصی بصورت شهر با دالون های زیبا  زیر زمین کنده کاری شده و نکته جالب دیگه این بود که  جزیره بصورت مرجانی و فاقدخاک هست و فضا سازی  و ایجاد پارک های سر سبز با آوردن خاک از جاهای دیگر و کنده کاری زمین مثل گلدان سیمانی و کاشت درخت و گل و غیره  و با هزینه و زحمت فراوان میسر هست..

و در نهایت خاطره خوردن کباب شیشلیک شاندیز تو شاندیز صفدری و جوجه کباب کنار ساحل و ... هیچوقت فراموشم نمیشه آخه من یه کمی نه ،خیلی زیاد شکمو تشریف دارم . جای همه دوستان سبز بود.

نظرات ()



می دانم . نمی دانی
نویسنده: پلک - ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

گناهم را بگو ، دانم که هستم

 بدانم آگهم یا باز مستم.

من از بد عهدی دنیا ، که می دانم ز سوی توست

می نالم ، پریشانم

دوباره در پی ات گمگشته ام امشب

درون کوچه ای بی نام و بن بستم

بگو ، یارم

بگو ، دانم که هستم

اسیرم ، عاشقم ، دیوانه هستم.

ولی افسوس می دانم ، نمی دانی که هستم

اسیرم، عاشقم ، دیوانه روی تو هستم.

٢١ خرداد ٨٣

نظرات ()



تشکر و قدردانی
نویسنده: پلک - ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام دوستان عزیزم

می دونم حسابی از نبود چند روزه من نگران شدین ، جا داره از تمامی دوستان وعزیزان مهربونم تشکر و معذرت خواهی کنم.

من شرایط ارسال پستم طوری هست که ١۴ روز هستم و ٧ روز بنا به دلایلی و عدم دسترسی به اینترنت آپ نمی شم. ولی این سری به خاطر مسافرتی که با همسفر زندگیم (مینای عزیز) به کیش داشتم چند روزی دیر رسیدم.

اگه فرصتی پیش بیاد در مورد مسافرتمون براتون مطلب خواهم گذاشت.

جای همه دوستان خالی بود...

نظرات ()



مزد سکوت
نویسنده: پلک - ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

درسته می گن که تو کارها میانه رو باش نه تند برو که بیفتی و نه زیاد آروم برو که زندگیت فنا بشه.

دیشب یاد یکی از خاطرات دوران دبستانم افتادم و گفتم بهترین کاری که می تونم بکنم اینه که تا فراموشش نکردم برا دوستان تعریفش کنم.

بنا به دلایلی که تو پست قبلم (اولین روز مدرسه ) براتون گفته بودم من تا آخر سوم راهنمایی شاگرد اول بودم و هر سال به عنوان مبصر کلاس انتخاب می شدم از اونجایی هم که تمام بچه های تنبل نه با شاگرد اول میانه خوبی دارن و نه با مبصر کلاس دیگه حسابش بکنین که چه شلم شوربایی می شد.

هر روز یه درگیری و یه اتفاق تازه.

کلاس سوم دبستان تو مدرسه نزدیک خونمون و من مبصر کلاس. معلممون بخاطر مشکل شخصی که داشت دو ساعت آخر کلاس رو به من سپرد تااداره اش کنم و با هماهنگی با ناظم رفت. حالا من بودم و یه کلاس در حال انفجار و یه ناظم بداخلاق.

خیلی مسئولیت سنگینی بود همون موقع دلم به حال معلممون که مجبور بود مارو تحمل کنه حسابی سوخت. چند باری ناظم می اومد و ما رو تهدید می کرد که اگه صدا ازمون در بیاد فرداش کلاس ورزش رو نمی زاره بریم بیرون و باید کلاس بشینیم. ما هم از ترسمون نشستیم و به اصرار من شروع به دوره درسامون کردیم و من از بچه ها خواهش می کردم که صدایی ازشون در نیاد. البته نه به خاطر خواهش من بیشتر به خاطر گفته ناظم ، همه صم و بکم نشسته بودند و منتظر بودند تا زنگ بخوره و بریم خونه.

کلاس  ما آخرین کلاس تو سالن مدرسه بود  و یادمه اون موقع فصل پائیز بود وشیفت بعد از ظهر بودیم. چند ساعتی گذشت و خبری از زنگ مدرسه نشد دیگه کم کم داشت هوا تاریک می شد.

بچه ها یکی یکی صداشون در اومده بود که چرا زنگ رو نمی زنن. دیگه از کلاس زدیم بیرون و سمت سالن رفتیم و با نهایت تعجب دیدیم که تمام کلاس ها خالیه و ناظم و معلما و حتی سرایدار هم رفته بود و تمام درب های مدرسه قفل شده بود و ما تو مدرسه زندانی شده بودیم هر کسی یک ایده ای می داد و یکی می گفت درب سالن رو بشکنیم و یکی می گفت جیغ و داد بزنیم و یکی هم اون  وسط گریه می کرد و یکی می خندید و ....

یک از بچه ها گفت از پنجره بریم تو حیاط و همگی مثل مور و ملخ از پنچره به حیاط و از حیاط هم از روی دیوار برا هم قلاب گرفتن و به کوچه پریدن. و هر کدوم سمت خونه هاشون با جیغ و داد دوان دوان رفتن.

سکوت ما باعث شده بود بیچاره معلما و ناظم فکر کنن که ما نیستیم و اصلاً سراغ کلاس ما نیومده بودن و شانس بد ما اون روز برق قطع شده بود و زنگ به صدا درنیومده بود و تمامی کلاسارو با مراجعه به کلاس تعطیل کرده بودن.

ن بده.

راستش دیروز روز معلم بود و خواستم با این خاطره از معلمای عزیزمون هم یه یادی بکنیم و از زحماتی که برا ماها کشیدن تشکر کنیم.

نظرات ()



مرا دریاب
نویسنده: پلک - ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

برخیز و آرامم کن

برخیز و پشت دیوار را نگاه کن و یا پشت پیچک را

                                                        شاید همان طرف باشم.

و یا روبروی حوض آب و یا زیر طاق ایوان

                                                      شاید به حال مرغان عشق می گریم.

شاید در کویر باشم.

                      یا کنار دریا

                                 ویا در دست شیطان اسیر

اگر می دانی کجایم

                    بیا و آرامم کن

                                بیا و دریاب مرا

                                         که گمگشته کوی ات شده ام...

اسفند ٨٣

نظرات ()



مژدگانی با اعمال شاقه
نویسنده: پلک - ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

عموی مادرم وقتی جوون بوده (حدود ۴۵ سال پیش از زمان اتفاقی که می خوام براتون تعریف می کنم) رفته بود شوروی سابق و اونجا توی یکی از شهرهاش ساکن شده بود و بقیه خانوادش از اون و زندگیش بی خبر بودن.

وقتی آذربایجان کشور مستقلی شد من حدود دوم دبستان بودم. پدر بزرگم از طریق  سفارت ایران و آشنا ها از برادرش خبر گرفت و پس از چند ماهی خبر زنده بودنش و مشخصات محل زندگیش برای پدربزرگم از طرف سفارت اعلام شد.

خبر مسرت بخشی بود ، بیشتر برای مادرم و پدربزرگم که اولین نفراتی بودن که از زنده بودن عموی مادرم با خبر شده بودن. من هم با شادی اونها حسابی جیغ و ویغ و شادی می کردم که یهو به سرم زد که این خبر رو به خاله مهین ام ببرم و ازش مژدگونی بگیرم.

سر از پا نمی شناختم و با سرعتی وصف ناپذیر سمت خونه خاله می دویدم. وقتی جلوی خونه خاله اینا رسیدم و خواستم از عرض خیابان عبور کنم دو چرخه سواری با سرعتی بالا با من تصادف کرد و من  نقش زمین شدم و با دوچرخه اش از روی من رد شد.

بیچاره خودش هم وسط خیابان ولو شد.من چون عجله داشتم بلند شدم و بدون اینکه اصلا بدونم کی بود باهام تصادف کرده ، لنگ لنگون سمت خونه خاله اینا دویدم و در حیاط خونه رو که باز کردم از همون جلوی در با داد و فریاد که خاله مژدگونی بده که خبر خوب برات دارم.

و لنگ لنگون از سر حیاط تا اون سرش دویدم که خاله اومد و بهش گفتم که عمو زنده است و اونم خیلی خوشحال شد ولی وقتی به خودش اومد که فهمید من وضعیتم نرمال نیست ، بهم گفت خاله چته چرا لنگ می زنی ، تازه اون موقع یادم افتاد و بهش گفتم که یه دوچرخه باهام تصادف کرده.

یادمه خاله مژدگونی بهم چند تا تخم مرغ از لونه مرغ هاش آورد تا ببرم و برا خودم بپزم و بخورم.

بعد که اومدم خونه و ماجرا رو برا مامان و بقیه گفتم لباسمو بالا زدن و کمرمو نگاه کردن. تازه فهمیدم که دوچرخه سواری که نمی دونم کی بود رو جای خیلی نرمی اقدام به گرفتن ترمز کرده و رد ترمز لاستیکش به یادگاری پشت ما جا مونده.

نظرات ()



به انتظار طلوع
نویسنده: پلک - ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

تا چشم کار می کند

                         شن است و ماسه و خار و خاشاک

دیگر ...

                       نای راه رفتن هم نیست

قطره ای آب می خواستم

                            تا دنیا را سبزتر ببینم

                                                    افسوس

سایه ای می خواستم

                          تا از دست سراب در امان باشم

با چه گلویم را تازه کنم

                          لب خشکیده ام را بخیسانم

                                                           خستگی در کنم

کاش قبل از غروبم

                    یکبار طلوعت را شاهد باشم

تیرماه ٨۴

نظرات ()



دلم تنگه
نویسنده: پلک - ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

 دلم برا همه گذشته ام تنگه

وقتی کودک بودم ، پدرم ثانیه شماری می کرد تا قدم برداشتن و افتادن و بلند شدنم و ببینه.

مادرم ازینکه  می دید درس می خونم تا نمره بیست بگیرم به خودش می بالید.

 پدرم وقتی می دید که تو مغازه جواب مشتری هارو می دم تو پوست خودش نمی گنجید.

وقتی مادرم میدید تو شالیزار دستشو می گیرم و کمکش می کنم دیگه هیچ خواسته ای از خدا نداشت.

 وقتی پدرم از بازار می اومد و خریداشو از دستش می گرفتم انگار همه دنیا رو بهش می دادن.

وقتی مادرم می دید پشت لبم سبز شده ،هر لحظه شکر خدا می گفت.

وقتی پدرم می دید که من تصمیم دارم کل سیم کشی برق خونه رو تنهایی عوض کنم می گفت که برا خودم مردی شدم.

وقتی تو مراسمی تو دانشگاه مدرکم و بهم دادن اشک از چشای مادرم جاری شد.

وقتی پدرم جلوی مغازه دید که پسرش سربازیش تموم شده و برگشته خونه با نهایت وجود بغلم کرد.

وقتی پدر و مادرم  شنیدن که قراره سر کار برم با خوشحالی گوشت قربونی خیرات کردن.

وقتی ....

هر لحظه بزرگ و بزرگتر شدم و گذشته هام ازم دور شدن. کیلومتر ها دورتر.

دلم برای همه گذشته هام تنگه.

دلم تنگه ....

نظرات ()



در راهم
نویسنده: پلک - ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

در راهم...

می آیم ...

ولی راه سخت است و پر از سنگلاخ.

شنیده ام خطر بسیار دارد.

باید از جنگل ترس...

مرداب شکست...

رودخانه سختی ها...

و پرتگاه بی اعتمادی....

گذر کنم...

تا به وادی آشنایی و دشت اعتماد برسم.

باید برای پرنده مهربانی...

لانه ای بر بلندای درخت صبر بسازم...

بلکه راه کلبه دلبستگی را ...

به من نشان دهد.

در راهم...

می آیم...

خسته نیستم....

۵ آبان ٨١

نظرات ()



اولین روز مدرسه
نویسنده: پلک - ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

بعضی وقتها بعضی اتفاق ها باعث می شن که استعداد های آدم شکوفا بشن.

البته شکوفا می کنوننش.

ما که اصلاً دنبال هوش و استعداد و درس و مدرسه که نبودیم فقط دنبال بادباک درست کردن و قایق چوبی و کاغذی و تیرکمون و هزار تا جنگ افزار برای نبرد علیه دشمنان و خاله بازی با دختر همسایه و خواهرکوچیکم ، ساخت پناهگاه و گل بازی و عشق داشتن کلبه درختی و مثل میمون از درخت بالا رفتن و هزار تا سرگرمی دیگه ...

یه روزی رسید که باید کتاب دستم می گرفتم و راهی مدرسه می شدم. خونمون تا مدرسه ،سه تا خونه و یه کوچه فاصله داشت. مادرم کیف و کتاب و ... رو دستم می داد و می برد مدرسه و برمی گشت خونه میدید من زودتر ازون رسیدم و تو حیاطم.

بیچاره مامان ،من رو همون روز اول سه باری برد مدرسه و بازم برمی گشتم و گریه کنان که من دوس ندارم برم مدرسه. خلاصه بار چهارم با زبون خوش و هزار تا ناز کشیدن منو تا ورودی در مدرسه برد بعد خواست برگرده دید که زمین و زمان و رو سرم گذاشتم و گریه که من می خوام باهات بیام خونه.

مامان یه نگاه برگشت سمت من و گفت می خوای بریم خونه؟

منم با خوشحالی گریه هامو قورت دادم و گفتم آره.

مامانم که معلوم بود حسابی از دست بهونه گیریام کلافه شده بود دستم و گرفت و با قدم های تند سمت خونه اومد

برام گنگ و نامفهوم بود که چرا مامان عجله داره!!!!

حالا یواش هم بریم که مشکلی نیست.

بالاخره به خونه رسیدیم مامان چادرش و از سرش باز کرد و منو روی میله ستون سر ایون باهاش بست.

منم که نمی دونستم چه خبره گریه می کردم و می گفتم مامان منو چرا می بندی؟؟

مامان که از دست من جونش به لبش رسیده بود قاشق رو برداشت گذاشت روی اجاق.

گفت حالا که نمی ری مدرسه منم رو دستت داغ میزارم.

اینو که گفت من می خواستم میله رو از جاش بکنم و فرار کنم

ولی متاسفانه مامان حسابی محکم بسته بود. تنها راه من داد و بیداد بود که خواهر بزرگم به فریادای من اومد تا منو باز کنه فرار کنم که مامان نزاشت و رفت سمت قاشقی که مثل زغال سرخ شده بود و اونو برداشت و به سمت من اومد.

و دست منو به زور از پشتم که قایم کرده بودم کشید جلو ...

اینقدر دادو فریاد کشیده بودم که تا ده تا کوچه اونورتر هم از حال ما بی خبر نبودن.

مامان همونطور که قاشق و به نزدیک دستم آورده بود که حتی گرماشو رو پوستم حس می کردم ازم می پرسید که بازم نمی خوای بری مدرسه؟

منم با گریه و فریاد می گفتم مامان غلط کردم می رم. غلط کردم میرم مدرسه...

عین بچه های مودب ، مامان هر سوالی داشت ظرف مدت ١٠ میلی ثانیه از طرف من جواب داده می شد. بیچاره خواهر بزرگم هم این وسط تحت فشار بود که یهو قاشق به دست من نخوره.

سرتون و درد نیارم وقتی خواهرم دست منو باز می کرد مامان خودش و به گوشه ای انداخته بود و از دست شیطنت های من زار زار گریه می کرد.

منو بگو بعد باز شدن دستم مثل فشنگ سر کلاس حاضر شدم و ظهر ساعت ١٢:٣٠ که شیفت مدرسه دخترونه می شد منو به زور کتک بردن خونه.

آخه من خیلی به درس و مشق و مدرسه علاقه داشتم  دوس نداشتم برم خونه... نیشخند

به یمن این اتفاق تمامی استعدادای من یهویی شکوفا شد و من تا هشت سال بعدش ،هر سال شاگرد اول مدرسه بودم و این رو مدیون کتک های حساب شده مامانم هستم.

((دوستت دارم مادر))

نظرات ()



بهانه
نویسنده: پلک - ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

به دنبال بهانه ای بودم ، تا دلی سیر گریه کنم

پروانه ای دیدم  

                 پرواز را دوست نداشت

                                          نشستم و به حال آسمان گریستم

پرستوئی آمد

               سراغ زمستان را از من گرفت

                                          نشستم و به حال بهار گریستم

ابری به من گفت

                 که حال باریدن ندارد

                                         نشستم و به حال ترک های خشک زمین گریستم

صدای برگ زردی را شنیدم

                          که استخوان هایش ، زیر پای عابران شکسته بود

                                                                 نشستم و به حال درخت گریستم

عاشقی دیدم

                 معشوقش از او گریزان بود

                                               نشستم و به حال عشق گریستم

دیدم که تنهایم

                 هیچ کس ، دور و برم نیست

                                                 نشستم و به حال خودم نیز گریستم 

تیر ماه ٨۴ 

نظرات ()



نگاه عاشق
نویسنده: پلک - ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

نگاهت پشت آن دیوار عاشق بود

دمی دیدم که رفتی و درآن تنهائیم ،تنهاترین گشتم

نیاسودم

که فرسودم

هزارم گرچه گویند ،دوستت دارم

ولی چشمت مرا محرم ترین باشد.

دلت هرچند سنگست و دل من را نمی خواهد

ولی من دوستت دارم

نجیبانه به دنبال تو می گردم.

١٨ خرداد ٨۴

نظرات ()



ضربه کاری
نویسنده: پلک - ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

آخه هر چی فکرشو می کنم می بینم که همزیستی مسالمت آمیز یک خواهر پنج سال بزرگتر درس خوان با یک برادر شر شلوغ آتیش بیار، همچین با عقل جور در نمی آد و درست مثل همنشینی آب و آتیش می مونه.

برمی گردم به دوران کودکی.

درست زمانی که من کلاس پنجم دبستان بودم و از هر انگشتم ده تا آتیش می بارید. یه خونه کوچیکی داشتیم با یه اتاق و یه ایوون و پنج تا بچه قدونیم قد. خواهر بیچاره ما از دست شیطنت های ما روانه حیاط شده بود و قدم زنان در حال درس خوندن و کاپشنی که تازه دو سه روزی مامان براش خریده بود و تنش کرده بود.

من و خواهر کوچکم که از ورجه وورجه کردن تو خونه خسته شده بودیم برای ادامه امر مهم شیطنت به حیاط مراجعه کردیم و با مخالفت شدید خواهر بزرگم مواجه شدیم.

مقاومت ها سرگرفت و پس گردنی و بعد از آن دعوا و زد و خورد. البته فرمانده سوار نظام جناح اینوری خودم تنها بودم که نیزه رو برداشتم و به طرف لشکر دشمن حمله ور شدم و با یه ضربه کاری  زره پولادین (کاپشن جی جی) فرمانده لشکر دشمن رو پاره پوره کردم.

بعد که به خودم اومدم  دیدم از دست کتک های خواهر و مامان در رفته بودم و تو کوچه کنار جوب ولو بودم.

خلاصه تا تاریک شدن هوا دو سه باری مامان دم در اومد و گفت که بیا تو کاریت ندارم ولی با سابقه کتک هایی که از مامان خورده بودم جرات نمی کردم برم تو و با گریه می گفتم که نه تو می خوای منو کتک بزنی....

شب ساعت ١٠.۵ بود که خواهر کوچیکم اومد دم در و بهم گفت مامان خوابیده بیا تو. منم یواشکی رفتم تو رختخوابم و خوابیدم. فردای اونروز خواهرم بهم گفت که مادرم خودشو به خواب زده بود و بهش گفته بود که بیاد سراغ من تا سرمای بیرون و تاریکی ، بیشتر ازون اذیتم نکنه....

((‌ دوستت دارم مادرم ))

نظرات ()



پرواز
نویسنده: پلک - ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام گنجشک

میدانم تو هم عاشق شده ای

وقتی نغمه می خوانی عشق از چشمانت می ریزد.

میدانم وقتی پرواز می کنی ، زندگی را با تمام بدیهایش دوست داری.

گنجشک

من هم عاشق بودم، هستم،‌ خواهم بود

من هم نغمه زندگیم را ، پرشور و با احساس خواندم، می خوانم، خواهم خواند.

من هم روزی ، زندگی را با تمام خوبیها و بدی هایش

با پرواز با عشق

تجربه خواهم کرد.

تیرماه ٨١

نظرات ()



سشوار
نویسنده: پلک - ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

من و عباس ( الان ماشالا برا خودش مردی شده ) روز و روزگاری  داشتیم. صبح تا شبمون یا مشغول بازی بودیم یا خرابکاری. حالا می خوام اولین سشواری رو که جفتمون به موهای سرمون زدیم و براتون تعریف کنم.

ما تو مزرعه یه پمپ آب داشتیم که مخصوص آبیاری شالیزار (برنج) بود ، من و عباس هم همیشه میرفتیم و بهش سر میزدیم که نفتش تموم و خاموش نشه. یه سری که رفتیم برا سرکشی عباس جلوی اگزوز پمپ آب وایستاد گفت که ببین چه بادی میزنه درست مثل سشواره.

جفتمون چشامون برقی زدو دعوا سر اینکه اول من، اول من.

بالاخره به توافق رسیدیم که چند لحظه اون و چند لحظه هم من.

حسابی موهامون و سشوار زدیم و خوش تیپ و دختر کش شدیم.

دریغ ازینکه جای دخترا خودمون کوشته می شیم. تا رسیدم خونه با یه دست کتک مشدی و پس گردنی توسط مامان مهربونم روونه حموم شدم. مثل اینکه عباس هم حسابی پذیرایی شده بود.

جونم بهتون بگه که نکنین این کاراره.

نظرات ()



آرزو
نویسنده: پلک - ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

آرزوی من هنگامی که پشت فرمون توی جاده ای صاف توی بیابونم

یا آرزوی اون چوپان کنار جاده با گوسفنداش

یا آرزوی بچه ای که تو خیالش به اون آبنبات پشت ویترین لیس میزنه

یا آرزوی مادری که بچه رعناشو می فرسته سربازی

اگه خدا بودم

دست کدوم رو می گرفتم ....

 

نظرات ()



فریادم را نشنیدی
نویسنده: پلک - ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

هر چقدر در توانم بود  دستم را به طرف گره طناب دراز می کردم ، ولی

آب تمام قدرتم را گرفته بود

حتی قدرت نفس کشیدنم را

گره کورتر از آن بود که ، با نگاه ماهیان باز شود

به هر حبابی که رو به سوی آسمان می رفت

فریادم را می دادم

تا به گوش ات برساند

می دانم که صدایم را نشنیده ای

یقین دارم که ، اگر می شنیدی

تو نیز خودت را به آب می زدی

خرداد ماه ١٣٨۴

نظرات ()



گذر کن ( از یک دوست)
نویسنده: پلک - ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

در نظر بودی که مکتوب شدی

                                      پس گذر کن

                                                         بگذر

و نهایت را پیدا کن

                       و شتابان باید

                                          که نگه بانان را

ون در این خواب

                    رهایی سازی

                                      و گذر خواهی کرد

و تو در هر لحظه

                     به نهایت دوری

                                       به نهایت نزدیک

                                                              و رها خواهی شد.

 

نظرات ()



نامه ای به یک دوست
نویسنده: پلک - ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

سلام دوست عزیز

ای نامه که می روی سوی او                       از جانب ما ببوس روی ماه او

دوست عزیز خوبی.

روزگار می گذرد و ماه ها در پی هم می آیند و می روند و ما از همدیگر دور تر می شویم و غریبه تر.

یا دش بخیر آن ایام ،ایام خوشی بود با هم می گفتیم و می خندیدیم و روی سبزه ها غلت می خوردیم و تا گرسنه نمی شدیم به خونه بر نمی گشتیم.

همیشه دوست داشتی خودت را از من پنهان کنی و به انتظارم بنشینی تا از راه برسم و زود تر از من بگی سوک سوک.

یادش بخیر.

بعد ازینکه رفتی خیلی دنبالت گشتم. ولی هیچ اثری از تو نبود. هیچ و هیچ.

شاید پشت درختی به انتظار بودی تا زودتر از من بگی سوک سوک.

ولی من پشت تمام درخت ها و کنار  برکه و همه جا رو گشتم و لی پیدایت نشد.

حتی قاصدک هم از تو خبری نیاورد.

ازت دلگیرم که حتی با دوست رفیق شفیقت ، وقت رفتن خدا حافظی هم نکردی. شاید خواستی و نتوانستی.

بگذریم.

اگر از احوالات ما بپرسی که نمی پرسی ، شکر خوبیم هنوز نفسی هست و عمری باقی و زندگی بر وفق مرادست. راستی چند وقتی است با یه گل زیبا همسفر شده ام و قصد سفری طولانی داریم. به سوی صفا و عشق و محبت.

اسمش میناست و اگه ببینیش حسابی عاشقش می شی مثل من که وجودم به نفسهاش بستست.

مواظب خودت و خاطراتمون باش که اسیر فراموشی ها نشه همبازی لحظه های پاک  کودکی.

آدرس گیرنده : در دسترس نمی باشد.

 

نظرات ()



همه خوابن
نویسنده: پلک - ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

سلام

 آسمان ،دریا‌، کوه ، دیوار‌، پنجره ، کمد ، آینه ، ساعت ، کاغذ ،‌قلم

دیگه چی بگم ... ؟

به قول یه بابایی نصفه شب رفت جلو به راننده اتوبوس گفت که آقای راننده برا کی داری رانندگی می کنی ، همه خوابن ...

حالا داستان ما هم شده داستان این راننده.

کف کردیم از بس اومدیم دیدیم بجز یه رهگذر ، کسی سری به کلبه ما  نزده.

ولی من بازم می نویسم.

تا زمانی که یک نفری باشه که بهم سر بزنه و در کلبه ما رو بکوبه.

من هستم.

شما هم باشید.

یا حق.

 

نظرات ()



دستور ساخت عشق واقعی
نویسنده: پلک - ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

مواد لازم:

١- یک دختر خوب با ناز و غمزه ، مهربون ، نا آشنا با سیستم دایورت تقاضا.

٢- یک پسر خوب ، مسئولیت پذیر ، مودب، متین، سر به زیر ، مهربان ، خانه دار، ماهر در ظرفشویی ، آشنا به کلیه امور خرید و دوستدار خانواده همسر ، خوش تیپ تپل ، یکمی لپو ، سمج و خستگی ناپذیر با قدرت جنگندگی بالا و خمپاره انداز و آشنا به راه های نفوذ از طریق اینترنت ( جهت زمانی که همان دختر  خوب ، جواب آف های پسره خوب رو نمی ده و پسره خوب مجبور می شه سراغ دوستای دختره خوب بره و به هر کس و ناکس  التماس بکنه که به همان دختره خوب پیغام بدن که تو رو خدا جواب آف های همون پسره خوب رو بده )،‌فیسبوکمن ، یاهو مسنجر من ،‌با قدرت فلکسیبیلیتی بالا و آشنا به ضربات سنگین روزگار و بی وفایی ها و دوستدار آشنایی بدون نیاز به هماهنگی جهت دیدار در کنار دریا و پارک و کوهستان و .....

٣- دو عدد گوشی موبایل با ده تا خط ایرانسل ( نفری پنج تا خط جهت موارد حساس و حالگیری و تست اخلاق طرفین)

موارد بالا همنی داخل قابلمه می ریزیم و در حین هم زدن می خونیم.

بادا بادا مبارک بادا.

ایشالا مبارک بادا.

به پای هم پیر بشن.

چشم حسودا کور.

در قابلمه رو می گذاریم تا موادمون پنج دقیقه ای ...

اصلاً به خودشون مربوطه به من و شما چه.

نظرات ()



محل تولد نور
نویسنده: پلک - ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

برای دیدن دریچه ای که ، نور را به داخل کلبه تاریکی دلم هدایت می کرد

نیازی به ذره بین و میکروسکوپ نیست

                         چون خود آن دریچه ، محل تولد نور بود.

 

همانی که وجود نور را ،به تاریکی کلبه هدیه داد،

                                           تا ابد در گوشه ای از دل تاریک کلبه ، سو سو خواهد زد.

21 فروردین 1390

نظرات ()



شپوپه مپ
نویسنده: پلک - ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

تو حیاط خونمون یه گل محبوبه شب داشتیم که شبای تابستون بوی دلنشینش تا هفت تا خونه اونورتر می اومد طوری که هر شب تو حیاط خونه بساط  شب نشینی و مرور خاطرات بود.

یه شب مادر بزرگم اومده بود تو حیاط ،نشسته بودیم باهم می گفتیم و می خندیدیم که بعد یه ساعتی مادر بزرگم به ما گفت که بچه ها این بوی گل شپوپه مپه؟

یه لحظه سکوت سنگینی حاکم شد و بعد انفجاری از خنده. بیچاره خودش مات و مبهوت مانده بود که ما برا چی می خندیم.

خلاصه پانزده سالی از این اتفاق می گذره ولی ما هنوزم به گل شپوپه مپ می گیم گل شپوپه مپ.

نظرات ()



گلدان خالی
نویسنده: پلک - ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

گلدان خالی کنار پنجره را

به امید جوانه زدن دانه ای که ، باد ازکشاکش روزگار به سویش روانه ساخته بود

شخم میزد  

دور آن دیوار می ساخت

 مبادا باد جرات کند و دانه را با خود ببرد

دوست داشت از چشمه عشق سیرابش کند

 تا تولد جوانه و ریشه آنرا خود شاهد باشد.

 تا با وجود سبزش ، طراوت را به کلبه کوچکش هدیه دهد.

 او نمی دانست دانه رفتنیست

 عاشق بادست و درگیر نماندن

 دانه با باد برفت و پیرمرد 

هر سال به یاد او ، می کارد زمینی

هنوز آنجاست آنسو

 بعد سالی و گذشت چند ایامی

 کنار پنجره گلدان خالی


21 فروردین 1390

 

 

نظرات ()



دل بی قرار
نویسنده: پلک - ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

دیدی گنجشک

                   دیدی چه دل سنگی داشت

                                                    دیدی ، حتی جواب سلامم را هم نداد

دیدی چنار

         دیدی پروانه

             دیدی چگونه بی آب و تاب بودم

دیدی قاصدک

             دیدی چگونه سویش دویدم

شما دیدید و من باز هم ندیدم

من شنیدم ، که قلبش می تپید

                                    همچون دل بی قرار من    

٢٢ خرداد ١٣٨۴    

نظرات ()



علی آقا ندونه ها
نویسنده: پلک - ٢٠ فروردین ۱۳٩٠



یادمه اولین روزی که ماشینم از کمپانی اومد (منظورم همین ایران خودرو خودمونه) چقدر ذوق کرده بودم.

با علی آقا(پدرخانومم) راه افتادیم یه چرخی بزنیم. گفتیم قبل اینکه کسی رو اون دنیا نفرستادیم بریم سریع ماشینو بیمه کنیم. علی آقا که یه 35 سالی (اندازه یه هوا بالاتر ازسن من) راننده بوده یه نکته ای به ما گفت: پسرم وقتی می خوای سر گذری یا تقاطعی بایستی اول ترمز کن بعد کلاچ بگیر. آخه من عادت داشتم اول کلاچ می گرفتم بعد ترمز می کردم

خلاصه جلوی شرکت بیمه ترمز زدیم و خواستیم دنده عقب بگیریم یه پژو پارس مثل مرد کوبید به ما.

 آقا حسابی حالمون گرفت. از خیر بیمه گذشتیم گفتیم امروز بد آوردیم برگردیم خونه . برا وارد شدن به حیاط خونه علی آقا باید یه فرمون می گرفتی و وارد می شدی که چشتون روز بد نبینه ما فرمون گرفتیم ترمز گرفتیم ( البته من به تنهایی ترمز گرفتم علی آقا بیچاره نشسته بود) بعد یادمون اومد که کلاچی هم هست ولی کار از کار گذشته بود آخه رفته بودیم تو دیوار (این دفعه با هم رفتیم تو دیوار ).(البته برا خود شیرینی هم که شده و بخوام غیر مستقیم تقصیرو گردن علی آقا بندازیم گفتم می خواستم توصیه علی آقا رو انجام بدم).

((بین خودمون بمونه)).

نظرات ()



شوق دیدار
نویسنده: پلک - ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

زمانی دوستی مرد ، زندگی سوخت 

که من عاشق ترین ، مرد زمین بودم

 برای دیدن یارم ، بهاری بهترین بودم

 ز دامانم هزاران مهربانی را

 چو شبنم

 درون غنچه ها پرورده بودم

 تو هم ، کم با وفا بودی

 ز باغم مستی و روحش ربودی

 برای قلب بیمارم

 طبیب عاشقی هرگز نبودی

 چه بیهوده دلی شد این دل من

 چه آلوده غمی دارم

 خدایا...

٢٣ خرداد ١٣٨۴



نظرات ()



ساعت خواب
نویسنده: پلک - ٢٠ فروردین ۱۳٩٠



بعضیا تا هوا تاریک می شه سریع بساط لحاف تشکو پهن می کنن.

بعضیا تا خبر بهشون نرسه که آفتاب زده خوابشون نمی بره.

بعضیا ظهر می خوابن که شبا با آرامش بخوابن.

بعضیا هم سرشون تا به بیست سانتی متری بالش نرسیده استارت خواب رو می زنن بطوریکه وقتی سرشون به بالش میرسه خواب دو سه تا پادشاه دیدن.

بعضیا هم هستند اینقدر تا صبح خواب می بینن که دیگه رغبت نمیکنن برن سینما فیلم ببینن.

بعضیا هم تو خواب همش با حیوانات درنده و مار و عقرب سرو کله می زنن که عن قریب براشون دعوت نامه از باغ وحش بیاد.

یه عده هم هستن که موقع خواب باید سه چهارتا بالش دورو برش بچینن که عین تریلی بقیه رو خورد و خمیر نکنن.

منم که اصلا عادت ندارم تو خواب خر خر کنم فقط نمی دونم که چرا هی همسایه هاموون اسباب کشی دارن.

نظرات ()



یه تومنی
نویسنده: پلک - ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

روزگار غریبیه

وقتی کوچیک بودم سه تا از خاله هام که اون موقع مجردبودن کار هر روزشون این بود که من بدبختو مچل می کردن برام آهنگ میزاشتن می گفتن اگه برامون برقصی یه تومن بهت میدیم.

منم از همون اول مثل الانم تپل بودم حسابی براشون قر میدادمو ، می رقصیدم هم فیلم طنز بود هم سیرک بود هم رقص. سر تا پای ما میشد خیس عرق ،  هر وقت خسته می شدم میگفتم پولمو بدین برم ،نامردی نمی کردن می گفتن یه ذره دیگه برقص تا پولتو بدیم. ما هم با جان و دل ادامه می دادیم.

یادش بخیر

الان هر کدوم تو یه شهر دیگه ،جدا از هم زندگی می کنیم ،خداییش حاضرم هر کدوم هر چقدر پول بخوان بهشون بدم دور هم جمع بشن ،دوباره براشون برقصم و قر بدم.

قول می دم ازون یه تومنی ها نگیرم

 

نظرات ()



پرتاب سه امتیازی
نویسنده: پلک - ۱٩ فروردین ۱۳٩٠



شیش سالم بود

 یه شب پدر بزرگم حالش بد شده بود برده بودنش بیمارستان ،بعد اینکه از بیمارستان اومده بود خونه همه ی خاله هام و داییم و از درو همسایه ها هم دور برش جمع شده بودن و هرکی ازون بدبخت شرح حالش و واو به واو جویا بود منم با پسر خاله ها و دختر خاله و پسردایی و بقیه مشغول آتیش ریختن بودیم طوری که هر دقیقه اخطار یه (کارت زرد) از سوی داور سوی ما جاری بود ما هم که انگار نه انگار پدر بزرگمون حالش بد بود.

منم که طبق معمول کاپیتان و سر دسته همه بازیکنان بودم.

آمپر  مامان ما هم کم کم از 110 زده بود بالا و دیگه ترموستات هم جوابگو نبود.

فقط یه  بار دیدم (البته احساس کردم) از پشت مثل توپ بسکتبال پرتاب شدم (بجای کارت قرمز) و روی زمین ولو شدم ، چشمتون روز بد نبینه ، ساعت 1 شب پدر بزرگ کلا فراموش شد همه دنبال ما راهی بیمارستان شدن. آخه ابروی سمت راستم به لبه بخاری گرفته بود و پاره شده بود. بیچاره مامانم چقدر ترسیده بود.

هیچوقت یادم نمیره اون شب همه تو بیمارستان از دست داد و بیدادای ما در امان نبودن تا اینکه ابرومون بخیه خورد و مزد شلوغ کاریامونو گرفتیم و برگشتیم خونه.


(قربون مامان برم که همیشه کتکاش خوشمزه بود و ماندگار).

نظرات ()



شروع زندگی تازه
نویسنده: پلک - ۱٩ فروردین ۱۳٩٠



چند ماهیست از به اوج رسیدن گذشته و رو به سرا زیری در حرکتیم ، خیلی دوست داشتم که زود تر ازینها شروع به نوشتن کنم ولی ... به قول قدیمیا  ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.

اگه زندگی و عمر آدم دو قسمت بشه ما قسمت اولشو گذروندیم البته به لطف خدا.

حرف برای گفتن زیاده و گوشی که بشنوه خیلی کم.

می نویسیم تا بخوونیم و زندگی را رو تابلویی رسم کنیم شاید روزی در بازاری به بالاترین قیمت به فروش برسه.

 

به رو یا های من ، به روستای دور دست دل من ، به دست نوشته های پلک ، به زندگی من خوش آمدید



نظرات ()